سيد محمد باقر برقعى

601

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بىياد تو تا دست غمت گرفته دستم * ميخانه نديده ، مستِ مستم تا بار غمت به جان كشيدم * از نيك و بد زمانه رستم تو خالق و مالك الستى * من بنده و برده از الستم تو رفعت و عزّت و شكوهى * من پستم و پست‌تر ز پستم درمانده‌ام و فتاده حالم * افتاده‌ام و بگير دستم دستم تو گرفته‌اى كه ماندم * بىدست تو زود مىشكستم سوگند به قدرت خداييت * بىياد تو نيستىست هستم از خود برهانم و ببخشم * شرمنده گداى خودپرستم لرزد و ريزد دلم به پاى تو آن‌گونه زار لرزد و ريزد * كه آب از صدف آبشار لرزد و ريزد چنان به شعلهء عشقت گداختم ، كه دمادم * ز بندبند وجودم شرار لرزد و ريزد ز خرّمى تو چنانى ، اگر كه رخ بنمايى * خزان‌صفت ز تحيّر ، بهار لرزد و ريزد هرآن‌كه مست لواى تو شد ز شهد كلامش * عبيرگونه ، مشك تتار لرزد و ريزد ز بوى موى تو « صدقى » چنان ز خويش به در شد * كه همچو مى ز كف روزگار لرزد و ريزد واژهء پوچ درويش درت خاك رهت ، بىسروپا من * ديوانهء تو ، مست تو ، انگشت‌نما من افسانهء صدها و هزاران دل مجنون * پروانهء سرگشتهء « لا حول و لا » من « من » واژهء پوچى به سر لفظ كلام است * اى كاش ! فقط لفظ تو بودى تو ، چرا من ؟ ! درياى كرم صاحب دم « نون و قلم » تو * در زير قدم ، خاك عدم ، مست لوا من اى مالك من ! صاحب من ! هستى و جانم * من پست‌تر از خاك چه گويم كه خدا ، من